عشق حقيقي


+ هکر کارتهای عابربانک کیست؟

توضیح:

سالها قبل امام خمینی رضوان الله تعالی علیه فرمود : من در میان شما باشم یا نباشم به همه شما وصیتم این است که نگذارید این انقلاب بدست نااهلان و نامحرمان بیافتد.

خسرو زارع فرید را آنگونه که من می شناسم:

او برادر شهید احد زارع فرید ( که در سال 59 در اولین روزهای جنگ تحمیلی به درجه رفیع شهادت نائل شد و از مخلص ترین و پاک ترین جوانان این کشور بود) و فرزند حاج یوسف زارع فرید ( از متدینین بنام منطقه امیر خیز تبریز ) و برادر زاده شهید جواد زارع فرید ( که در اثنا جنگ تحمیلی توسط گروهک منافقین خلق در مغازه بقالی خود در موعد اذان نماز مغرب ترور شد) برادرش مقصود زارع فرید در خیابان شمس تبریزی تبریز فروشگاه لوازم خانگی دارد و خودش هم در کودکی ظاهرا پسر باادب و درس خوان و .....بود اما نمیدانم چه عواملی باعث شد که به این راه کشیده شود.آیا ناسازگاری گردانندگان شرکت انیاک یا عدم مدیریت صحیح مدیران بانک مرکزی ایران یا بانک ملی ایران و یا سوء مدیریت ..... چه میدانم ؟دنباله ماجرا را در زیر بخوانید:

در روزهایی که افت قیمت طلا و ارزان شدن دلار می توانست خوشحال کننده ترین خبر اقتصادی سال جدید باشد، لو رفتن اطلاعات حساب های بانکی اولین بحران پولی سال 91 را برای مردم رقم زد. بحرانی که حتی بارندگی سیل آسای روز گذشته تهران و نشست 1+5 و کشمکش های سیاسی در خلیج فارس هم نتوانست از داغی آن کم کند.

 

ماجرا از وقتی شروع شد که فردی به نام خسرو زارع فرید در وبلاگ خود شماره کارت 3میلیون حساب را به همراه رمز عبورشان منتشر کرد تا به این بهانه توجه مدیران بانک ها را به ناامن بودن سیستم بانکی کشور جلب کند؛ کسی که اگرچه این روزها به عنوان یک هکر شناخته می شود، اما در واقع مدیر سابق نرم‌افزار شرکت انیاک است که سعی داشت اطلاعات محرمانه زمان مدیریت خود را به بانک ها بفروشد.

زارع فرید، دو سال قبل که هنوز به عنوان مدیر نرم افزار شرکت انیاک فعالیت می کرد، در بیوگرافی کوتاهی از خود نوشته بود که متولد تبریز است و با وجود 20سال سابقه کار نرم افزاری، از سال 85 در تهران مشغول به کار شده و با بیست کارمند، واحد نرم افزاری شرکت انیاک را مدیریت می کند.

شرکت فنآوران انیاک، یکی از شرکتهای طرف قرارداد بانک مرکزی برای تامین دستگاه‌های خودپرداز کشور است که در سال 84 موافقت نامه دائم P.S.Pرا از بانک مرکزی دریافت کرد تا تنها متولی بازاریابی، نصب و پشتیبانی دستگاه های خودپرداز بانکی در کشور باشد. این شرکت در جشنواره صنعت و فناوری اطلاعات سال 89 تندیس شرکت برتر در حوزه بانکداری الکترونیک را هم دریافت کرد اما در کمتر از دو سال بعد، افشای اطلاعات محرمانه آن باعث شد تا بحرانی ترین اتفاق بانکی سال رقم بخورد.

 

شهرت در سومین وبلاگ

از خسرو زارع فرید، تا چند هفته قبل، تنها می توانستید یک بیوگرافی کوتاه در اینترنت پیدا کنید و دو وبلاگی که یکی از آنها به عکاسی هایش اختصاص داشت و دیگری تنها یک پست از سال 2005 را نمایش می داد. اما سومین وبلاگی که زارع فرید در فروردین ماه امسال ساخت، او را به جنجالی ترین چهره فروردین ماه 91 تبدیل کرد.

او سه شنبه هفته قبل در وبلاگ جدید خود مطلبی نوشت و از اتفاقات یک سال گذشته و رایزنی هایی که با مدیران بانکی داشته گفت. او مدعی بود که در تیرماه سال گذشته، به مدیران تمام بانک های کشور ایمیل فرستاده نواقص موجود در سیستم امنیتی کارت بانک ها را هشدار داده و اعلام آمادگی کرده است که در ازای یک قرارداد کاری، این نواقص را برطرف کند. اما در این بین تنها مدیری که نسبت به این هشدار واکنش نشان داده، خاوری، مدیر عامل سابق بانک ملی بود؛ کسی که دو ماه بعد به اتهام دست داشتن در بزرگترین فساد مالی کشور فرار کرد و به کانادا پناه برد.

در نتیجه زارع فرید با افشای شماره حساب و رمز عبور 3 میلیون حساب بانکی این هشدار را به یک بحران بانکی در فروردین ماه 91 تبدیل کرد.

او، در وبلاگ خود دلیل این افشاگری را این طور توضیح می دهد: «جوابی که از بانک ملی و بانک ملت دریافت نمودم تقریبا مشابه بود. آنها اعلام آمادگی کرده بودند که با عقد قرارداد نفوذ اخلاقی با اینجانب، محل نشت اطلاعات را شناسائی و از بین ببرند. و من نیز سوال نمودم که به ازای هر کارت بانکی که اطلاعاتش را در اختیار بانک قرار میدهم آماده هزینه کردن چه مبلغی هستند؟ این سوال به هیچ عنوان پاسخ داده نشد... برعکس ارتش سایبری مامور پیدا کردن من گردید... مجبور شدم به جای همکاری جهت اصلاح ایرادات، مقدمات فرار خودم را از ایران فراهم کنم و گریختم. هم اکنون نیز نیاز به کمک محافل حقوق بشری و سازمان های بین الملی دارم تا با حمایت خود مرا از آزار و اذیت این مدیران در امان نگه دارند.»

 

آقای هکر رونمایی شد

خسرو زارع فرید که مدتی قبل از انتشار اطلاعات حساب ها از کشور خارج شد، در اولین حضور تلویزیونی اش، با بی بی سی فارسی گفتگو کرد تا مردم و رسانه ها اولین بار چهره او را در این شبکه ببینند. او گفت: «تغییر رمز عبور کارت ها هم مشکلی را حل نمی کند، هر وقت کارت را با رمز جدید روی POSشرکت انیاک کشیدید، هم رمز شما و هم اطلاعات کارت شما یک جایی ثبت می شود، پس تنها تغییر رمز عبور، مشکلی را حل نمی کند. اگر بانک مرکزی بخواهد مشکل را به صورت اساسی حل کند، باید مسائل و استاندارد های امنیتی را با نظارت دقیق کنترل کند و ببیند آیا شرکت ها آنها را رعایت می کنند یا نه.»

زارع فرید اگرچه مدعی است که «تنها گناه من سعی در رفع یک خطر بزرگ برای حساب های بانکی هموطنان خودم می باشد. و حتی به خاطر این گناه از تمامی حقوق خویش در مقابل نرم افزارهائی که تولید کردم و تحویل انیاک دادم محروم شدم.» اما ماجرای افشای رمز کارت بانک ها بیشتر از خیرخواهی، یک خصومت شخصی با مدیران شرکت انیاک به نظر می رسد. زارع فرید در توضیحات وبلاگ خود نوشته است: «اطلاعات سه میلیون کارت بانکی در این وبلاگ پخش می شود. تنها چاره اطلاع رسانی به مردم و دارندگان کارت هاست. کدام مدیران انفورماتیک بانکها با دریافت رشوه چشم بر کج روی ها بستند؟ مدیریت ناشایست شرکت انیاک توسط دو برادر مالک آن ..... چنان غرق در تجهیز املاک و دارائی های خود در آن سوی مرزها شدند که تمامی هزینه های مربوط به تامین امنیت لازم برای سرویس دهی به دارندگان کارت های بانکی را فراموش کردند.»

 

در جستجوی کلاه سفید

زارع فرید 7سال قبل در اولین پست از وبلاگ شخصی اش نوشته بود: «داشتن امکان سخن و تبادل افکار با دیگران نعمتی است و امیدوارم این دفتر شروع مناسبی باشد برای یافتن همفکرانی که در گوشه و کنار این دنیای پهناور دغدغه های فکری مشابهی دارند. به امید روزی که بتوانیم رو در رو سخن بگوئیم، تحمل حرف های همدیگر را داشته باشیم و از تبادل نظرات و اندیشه ها، دنیای بهتری برای خود و دیگران فراهم نمائیم.» جمله هایی که با چهره امروزی زارع فرید در رسانه ها سنخیت چندانی ندارند؛ مردی که دوست داشت یک هکر کلاه سفید باشد اما حالا به جرم افشای اسرار محرمانه سه میلیون ایرانی تحت تعقیب ماموران اینترپل و پلیس سایبری ایران قرار گرفته است.

 

نویسنده : aligoodsi ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳٩۱
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ نامه بدون دامت برکاته حسین قدیانی به آقای هاشمی دامت برکاته!


سلام آقای هاشمی! که همیشه دامت تان برکاته است و دامن تان مبرای از هر بدی و احیانا مسائل مالی و مفاسد اقتصادی، که گیرم هم باشد، به نام شما که نیست!! تازه! به نام خانواده تان هم نیست و در ساده زیستی شما و اون «ف. ه» لعنت بر کسی که شک داشته باشد و خدا بگویم این حمید رسایی را چه کار نکند که در هفته نامه ۹ دی، باز برمی داره، یه چیزایی واسه خودش می نویسه!! آخه بگو؛ تو کجا بودی، وقتی که آقای هاشمی، همان قبل انقلاب، دامت برکاته بود؟!

 

آقای هاشمی! شما خیلی خوب هستید و انسان بزرگواری هستید و عمار و مالک و یا منصور امت و ابوذر و مقداد و حمید رسایی و سلمان و مسلمان و مطهری زمان و بهشتی دوران و لاجوردی زمین هستید و قابلیت از این بهتر شدن را ندارید، چرا که از این دیگه، بهتر نمی شه که یکی بشه!

آقای هاشمی! وصیت نامه امام، کلا چند صفحه بود، اما خاطرات شما از جنگ و انقلاب و بعد انقلاب و قبل انقلاب و حین انقلاب، تمامی ندارد و بیشتر از چند جلد است و من همه اش را خوانده ام و اینها همه اش نشان می دهد که انقلاب اسلامی و بیداری اسلامی و جنبش تسخیر وال استریت، بی نام شما دامت برکاته در هیچ کجای جهان، حتی کرات دیگر، شناخته شده نیست، چه رسد به اینکه بخواهد دامتش، برکاته داشته باشد!

آقای هاشمی! شما نزدیک ترین فرد به رهبر انقلاب هستید و امام هم نزدیک ترین فرد به شما بود و اصلا آقای مصباح یزدی و آقای محمد یزدی و آقای راشد یزدی و محسن قرائتی و حمید رسایی در مقایسه با شما، به آن معنی و تا آن اندازه، دامت برکاته نیستند، اما یک عده از خدا بی خبر، نقش شما دامت برکاته را در تحولات صدر اسلام به این طرف، نادیده گرفته اند، که قوه قضائیه باید به این نقشه شوم رسیدگی کند و همه باید هوشیار باشند!!

آقای هاشمی! شما می گویید ۹ دی خوب بود یا نه؟! اگر بد بود، که هیچی! -من هم اتفاقا همین عقیده را دارم!- ما مخلص شما هم هستیم، اما ۹ دی، اگر به فرمایش شما کار خوبی بود، این کار هم کار شما بود و همه دست شما را دیدیم در آستین خودمان آن روز. شما اگر نبودید، یوم الله ۹ دی در ۱۰ دی، یوم الله ۲۲ بهمن در ۲۴ اسفند، و یوم الله ۲۳ تیر در همان میدان ۷ تیر  می ماند و عمرا بیداری اسلامی شکل می گرفت! عمق شعارهای ۹ دی شما بودید و سطحش هم شما بودید و کلا همه کاره این انقلاب از نظر من یکی، شما هستید. بقیه رو ولشون کن، نمی فهمن!! واسه خودشون یه چیزی دارن می گن!!

آقای هاشمی! عزیز جعفری و سردار کاظمینی و حاج قاسم و حمید رسایی و حاج حسین آقای شریعتمداری و صفار هرندی و مرندی و مرضیه وحید دستگردی یا دستجردی، حالا هر چی! و حاج عموی خودم و حاج کاظم و عباس و اصغر نقی زاده و ابراهیم حاتمی کیا و سلحشور و اون یارو پیرمرده بود؛ «ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی»…  کلا همه یه طرف، شما را اگر بگذاریم اون طرف، اون قسمتی که میاد پایین، همون طرفی هست که شما توش نشسته اید، چرا که؛ چه کسی خرمشهر را فتح کرد؟! شما! چه کسی توی انقلاب، امام خمینی به ایشان دامت برکاته کمک کرد؟! شما! چه کسی فتنه را جمع کرد؟! شما! چه کسی الان داره خاورمیانه روی انگشتش می چرخه؟! شما! کیه که داره علیه آمریکا موضع می گیره؟! شما! اون کی بود که خانواده اش از همون قبل انقلاب، وضعشون خوب بود، اما در عین حال ساده زندگی می کردن، شما! اون کی بود که علیه بان کی مون، ایستاد؟! شما!

آقای هاشمی! شما امیرکبیر ثانی، قائم مقام سوم، عمار پنجم، مالک اشتر هشتم و سردار سازندگی و علمدار ایثار و در یک کلام، بهترین آدمی هستید که من می شناسم و خیلی هم با امام عکس دارید و اون طیاره بودش که امام رو آورد تهران؟! اون هم کار شما بود! نگید که نمی دونستین!

آقای هاشمی! شما خلبان دل ملت هستید و قالیباف، یک چیزی داره واسه خودش تعریف می کنه!

در نهایت یوم الله ۹ دی را اگر می گویید که به شما تبریک باید عرض کنیم، تبریک! اگر می گویید روز خوبی نبود، ملاک برای ما همان مواضعی است که شما در نمازجمعه گرفتین و اون نمازجمعه، بهترین نمازجمعه تاریخ بود و آقای علم الهدی که توی ۹ دی سخنرانی می کرد، منظورشون یکی دیگه بود!! این حمید رسایی رو هم ولش کن!!


نویسنده : aligoodsi ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ لیست کاندیداهای حوزه انتهابیه تبریز,آإرشهر و اسکو در یک نگاه

دوستان  شما بفرمائید که کدام شش نفر خواهند توانست روی صندلی های سبز مجلس جلوس کنند؟

 

توضیح : حوزه انتخابیه تبریز، آذرشهر و اسکو با ۷۸ کاندیدا یکی از مراکز استان و کلانشهری که در رده‌های بالای ثبت‌نام‌کننده و تایید صلاحیت کاندیداها قرار دارد.

حوزه انتخابیه تبریز، آذرشهر و اسکو در مجلس شورای اسلامی در نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی ۸۷۸ شعب اخذ رای خواهد داشت.

این روزها که تنور انتخابات و تبلیغات کاندیداها یواش یواش گرم می‌شود و هر روز ائتلافی و جبهه‌ای تشکیل و اسامی خود را اعلام می‌کنند.

* جبهه متحد اصولگرایان
محمدحسین فرهنگی، محمد اسماعیل سعیدی، رسول جلیل‌زاده، عشرت شایق، رحیم همزبان و علی آجودان‌زاده

* جبهه پایداری
محمد اسماعیل سعیدی، محمدحسین فرهنگی، رسول جلیل‌زاده، عشرت شایق، لطیف لطیفی و میرهادی قره‌سیدی

* شورای هماهنگی امت حزب‌الله آذربایجان
محمدحسین فرهنگی، محمد اسماعیل سعیدی، رسول جلیل‌زاده، عشرت شایق، رحیم همزبان و لطیف لطیفی

*جمعیت طلاب و روحانیت آذربایجان
محمدحسین فرهنگی، محمد اسماعیل سعیدی، رسول جلیل‌زاده، عشرت شایق، رحیم همزبان و روح‌الله ایمانی یامچی

*دست‌اندرکاران ستادهای مردمی احمدی‌نژاد تبریز
محمدحسین فرهنگی، محمد اسماعیل سعیدی، رسول جلیل‌زاده، عشرت شایق، محمدعلی صدیقی و رسول جوانعلی‌آذر

* اصولگرایان مستقل
محمدحسین فرهنگی، محمد اسماعیل سعیدی، رسول جلیل‌زاده، عشرت شایق، رحیم همزبان و رضا رحمانی

* جبهه جوانان عدالت‌طلب آذربایجان
محمدحسین فرهنگی، محمد اسماعیل سعیدی، رسول جلیل‌زاده، عشرت شایق، میرهادی قره‌سیدی و مسعود بزرگ جلالی

* جبهه ایستادگی
برخلاف سایر استان‌ها همچنان لیستی در تبریز و آذربایجان شرقی ارائه و اعلام نکرده‌اند.

* جمعی از آزادگان و رزمندگان دوران دفاع مقدس
محمدحسین فرهنگی، محمد اسماعیل سعیدی، رسول جلیل‌زاده، عشرت شایق، میرهادی قره‌سیدی و سیدمهدی حمیم اسکویی

* ائتلاف دیگری نیز با نام ائتلاف بزرگ رزمندگان و آزادگان دوران مقدس به شرح زیر منتشر شده است:

محمدحسین فرهنگی، محمد اسماعیل سعیدی، رسول جلیل‌زاده، رضا رحمانی، مسعود پزشکیان و جمشید تقی‌زاده
نویسنده : aligoodsi ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ اسفند ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ پنجمین کربلای ایران

سنگینی شرایط دشوار پس از عملیات کربلای ۴ ضرورت انجام عملیات دیگری را ایجاب می کرد. عملیاتی که پیروزی آن تضمین شده باشد و ضمنا از جنبه نظامی و سیاسی بسیار ارزشمند باشد تا آثار نامطلوب عدم فتح کربلای ۴ را جبران نماید. با توجه‌ به‌ آمادگی‌ یگانها و نیروهای‌ داوطلب‌ برای‌ انجام‌ عملیاتی‌ دیگر پس از کربلای ۴، عملیات‌ "کربلای ۵" در مدتی‌ اندک‌ یعنی ‌۱۲ روز طرح ریزی شد.

خاطره ی متفاوت یکی از رزمندگان عملیات کربلای پنج، جعفر طهماسبی را به مناسبت ایام سالروز انجام این عملیات مرور می کنیم:

روز ۱۸ دیماه سال ۱۳۶۵ بود. قبل از ظهر یک دسته از غواص های تخریب که مسئولشان حاج ناصر اسماعیل یزدی بود و مامور به گردان رزمی بودند، سوارتویوتا شدند و رفتند به طرف خط شلمچه. من هم همراه اونها رفتم. وقتی رسیدیم، ظهرشده بود. نماز را داخل کانال خط اول خودمون به صورت فرادی خوندیم.

چون یک مقدار از مسیر را پیاده اومده بودیم، حسابی گرسنه بودیم. حاج ناصر، شهید صبرعلی کلانتر رو فرستاد غذا بگیره.

بچه های گردان حضرت علی اکبر(ع) که کنار ما بودند یک کیسه فریزر دستشون بود که داخلش برنج و گوشت بود. ما هم به خودمون وعده چلو گوشت داده بودیم که شهید کلانتر رسید اما گفت: با عرض شرمندگی، چون اول ما سجود داشتیم قبل از وجود، به آقایون سجودی غذا نرسید.عوضش وجودی ها دو نفره غذا بردن.

تا اینو گفت همه به او اعتراض کردند.گفتیم حالا ببینیم چی گرفتی. دیدیم یک بسته نون و دو سه جعبه خرما و یک جعبه هم کشمش. این شد نهار ما.

بعد شهید کلانتر با خنده رو کرد به اون بچه هایی که داشتند با ولع چلو گوشت با نوشابه می خوردند، گفت: زیاد هم خوشحال نباشید و حول ورتون نداره... شب درازه. حدسش درست بود غذاها خراب شده بود .خیلی ها موقع درگیری دنبال مکان تخلیه می گشتند.

خلاصه بعد از خوردن نهار با شهید سید محمد (شهید سید محمد زینال الحسینی فرمانده گردان تخریب لشگرده سیدالشهداء علیه السلام) برگشتم عقب. یعنی زیر پل هفتی هشتی که دسته شهید پیکاری اونجا بودند.

ساعت حدود ۵ بعدازظهر بود که دیدم یک تویوتا بالای پل ایستاد. مثل اینکه داره دنبال آدرس می گرده. اومد زیر پل دیدم شهید موسوی زاده است. بعد از روبوسی یک نگاهی به من کرد و گفت: امشب خبریه! گفتم: آره. زود بجنب تا دیر نشده.گفت :چیکار کنم.

گفتم: آقا سید داره دم منبع آب وضو می گیره .بدو موقعیت خوبیه.

سید موسوی زاده رفت و من هم از دور نگاش می کردم . معلوم بود سید محمد زیر باز نمیره، چون سیدموسوی زاده خودش فرمانده تخریب تیپ مسلم ابن عقیل بود. نمی دونم به سیدمحمد چی گفت که راضی شد. دیدم لبخند روی لبشه داره میاد. تا رسید گفت: جعفر یک دست لباس غواصی برام جور کن و رفت سمت ماشین تویوتا و چند لحظه ای با راننده اش حرف زد.

راننده ماشین رو سروته کرد و رفت. سید هم رفت وضو بگیره برای نماز مغرب و عشا. بعضی از بچه های تخریب که وضوگرفته بودند لباس های غواصی را پوشیدند و صف های جماعت تشکیل شد. ساعت حدود شش بعدازظهر بود که صدای اذان شهید مهدی اسماعیلی پور فضا را پر کرد.

«الله اکبر...کبیرا ... والحمدلله کثیرا...حی علی خیرالعمل...خیرالعمل ولایتک یا ابالحسن».

مهدی اذان می گفت و بچه ها گریه می کردند. نماز اول که تمام شد، شهید سید محمد زینال الحسینی شروع کرد به صحبت کردن.

برادرها امشب شب عملیاته، شب سرنوشته، خیلی ها منتظر امشب بودند. خیلی ها چشمشون به شما و کار شماست. خانواده شهدا، امام عزیز، مردم شهید پرور. همه منتظر شنیدن خبر خوش ازجبهه ها هستند.

سید می گفت و اشک ها نم نم می ریخت تا که به اینجا رسید:بعضی از شما این آخرین نمازیه که دارند می خونند. نماز صبح فردا انشاءالله تو بهشت.

دیگه کسی آرام گریه نمی کرد. خود سید هم گریه اش شروع شد و با گریه گفت: امام عزیز ما گفته؛ به رزمندگان بگید شما کربلا می روید و من هم می آیم و اونجا با هم نماز می خونیم.دیگر سید محمد ضجه می زد.

فرمانده شجاع و کاردان تخریب لشگر ۱۰ سیدالشهداء(ع) شب عملیات کربلای ۵ داره ضجه می زنه - لحظات عجیبی بود، شب عاشورا را تداعی می کرد- فرمانده با التماس گفت: هرکی نمی تونه این مسیر چند کیلومتری داخل آب راه بره اصرار بر رفتن نداشته باشه، کارهای دیگری هم هست.

سید بعد از گفتن چند نکته جدی، برای توجیه بچه های غواص یک نفس عمیقی کشید و سینه اش را صاف کرد و گفت: رزمندگان ایام فاطمیه است.ایام شهادت مادر ما فاطمه(س) است - از اینجا به بعد صحبت سید با نغمه بود- مادر جون دست ما را بگیر.ما برای یاری دین خدا قدم تو جبهه گذاشتیم و مجلس را آماده کرد. خودش شروع کرد روضه خوندن.

سید محمد شب عملیات کربلای ۵ داره روضه حضرت زهرا(س) می خونه: زهرای من، زهرای من... دنبال حیدر می دوید... ازسینه اش خون می چکید...سید اینها رو گفت و از حال رفت. بعدش من روضه را ادامه دادم و سینه زدیم. یادش بخیر شهید پیکاری میونداری می کرد.

نماز عشا را با گریه بچه ها خوندن و بعد از نماز بین صف ها شام پخش کردن که فکر می کنم کالباس با نون بود و بعضی ها هم مثل شهید اربابیان چلوگوشت خوردند که ای کاش نمی خوردند.

ساعت حدود ۸ شب بود که شهید سید محمد گفت: بچه ها بیرون سنگر برای رفتن به خط شوند. بچه ها از سنگر که بیرون اومدند سربه سر هم می گذاشتن. شهید سیدمحمد یه داد زد: برادرها دیرشده .سریع سوار ماشین ها بشید.

بعضی بچه ها سردشون شده بود. دنبال اورکت می گشتند. شهید پیکاری رو دیدم یک اورکت زرد رنگ پوشیده و کلاه اورکت را تو صورتش کشیده.

رفتم سمتش که بگم علی جون برف که نیومده؛ تا نگاهم به صورتش افتاد دیدم پهنه صورتش از اشک خیس خیسه. دیگه بچه هاسوار تویوتا بودند و ماشین درمسیر سربالایی پل هفتی هشتی در حرکت بود.

بچه ها با هم شوخی می کردند. مخصوصا چند بار شهید مجید عسگری را از داخل ماشین پایین انداختند. من برای اینکه فضا را عوض کنم و روحیه ای باشه برای بچه ها شروع کردم بخواندن این زمزمه: آتیش زدم به خرمنم؛ آی خرمنم آی خرمنم. همه می خندیدند و خطاب به من می گفتند: آی خر تویی، آی خر تویی. گفتم شاید حال علی پیکاری عوض شده باشه. دیدم صداش میاد با بچه ها در جواب دادن سرود همکاری می کنه. اما با گریه، با ناراحتی.

گفتم: علی ترسیدی؟

اون مثل اینکه اصلا به حرفم توجه نکرده باشد؛ هی می گفت: آی خرمنم، آی خرمنم. و گریه می کرد.

گفتم: رفیق ما «ام الرصاص» با هم رفتیم. حالت امشب فرق می کنه. درحالی که اشک هاشو پاک می کرد گفت: جعفر دستم خالیه!

اون شب بچه ها رفتند. آخرین غواص که وارد آب شد من کنار شهید سید محمد بودم، دیدم کنار آب نشست و شروع کرد زیر لب برای بچه ها دعا کردن و به مادرش حضرت زهرا (س) التماس کردن.

ساعت نزدیکی های دوازده شب بود که درگیری شروع شد. تمام منطقه شلمچه با منورها مثل روز روشن شد. حجم آتیش روی نقطه ای که غواص ها رفته بودن متمرکز بود و شهید سیدمحمد توی کانال نگران. دیگه نتونست طاقت بیاره. دوید لب اسکله که پایین کانال بود و با قایق رفت سمت درگیری و گفت: تا نگفتم کسی جلو نیاد.

ما تو کانال موندیم، نماز صبح را خونده بودیم. اما هوا هنوز روشن نشده بود. با شهید حاج ناصر اربابیان اومدیم لب اسکله و گفتیم بریم اون طرف، چون هم نگران سید بودیم و هم غواص ها که یک دفعه دیدیم قایقی با سرعت از طرف دشمن به سمت اسکله میاد. از اون دور سکاندار صدا می زنه: بچه های تخریب، بچه های تخریب.

بند دلم پاره شد. گفتم ناصر حتما سیدمحمد یه چیزیش شده! تا اینکه قایق به اسکله رسید و سکاندار طناب و انداخت و ما گرفتیم. گفتم چیه سر و صدا می کنی؟ گفت: این غواص ها شهدای تخریب هستند که داخل آب بودن.

دیدم تمام سطح قایق را بدن های شهدا گرفته. لباس های سیاه غواصی به سرخی می زنه.اصلا حواسم نبود آخه دنبال سید بودم . توی اون نور کم که تازه خورشید داشت می اومد بالا که صبح روز ۱۹ دی ماه ۶۵ خودشو نشون بده. دیدم چهره آرام شهید علیرضا پیکاری را که پلک هاش رو هم افتاده و به آرامش رسیده بود.

دراین عملیات ۹ تن از رزمندگان گردان تخریب لشگر۱۰حضرت سیدالشهدا (ع) درشلمچه به شهادت رسیدند:
شهید علیرضا پیکاری-شهید سید محمدعلی موسوی زاده-شهید مهدی اسماعیل پور- شهید محمدحسن خدمتی- شهید صبرعلی کلانتر- شهید سید امین صدرنژاد- شهید مجید عسگری- شهید محمد مرادی- شهید محسن حدادی

 

نویسنده : aligoodsi ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ دی ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ امام مظلوم مسحد مظلوم عجب دور زمونه ای هست

نویسنده : aligoodsi ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ سالروز آزادسازی سوسنگرد

26 آبان سالروز آزادسازی شهر سوسنگرد برای دومین بار است.
سوسنگرد یکبار در روز هشتم مهر اشغال و دهم مهر با عملیاتی که شهید غیوراصلی در حمیدیه انجام داد، آزاد شد.
بار دوم عراقیها تلاش کردند از طریق لشگر پنجم مکانیزه از جبهه جنوب و از طریق لشگر 9 از جبهه شمال، جاده حمیدیه - سوسنگرد و بعد سوسنگرد را اشغال بکنند که فرمانده سپاه سوسنگرد شهید محمدرضا پورکیان که دانشجوی دانشگاه اهواز و عضو سپاه اهواز بود، به دشمن حمله کرد و آن را از جاده حمیدیه عقب راند و بعد خودش هم شهید شد؛ بنابراین آنها در اشغال سوسنگرد ناکام ماندند.
عراقیها از تجربه اشغال اول و عقبنشینی 24 مهر،آمدند یک برنامه جدیدی ریختند و حجم وسیعی را آماده حمله کردند که قابل توجه است. مخصوصا بعد از این که خرمشهر را در چهار آبان اشغال کردند، هشتم آبان 59 تیپ 33 نیروی مخصوص و تیپ 6 زرهی عراق برای اشغال آبادان به ذوالفقاریه حمله کردند اما شکست خوردند و برگشتند در شمال بهمنشیر خط دفاعی درست کردند. برای مقابله با دشمن 100 نفر از نیروهای سپاه آبادان و نیروهای داوطلب مردمی در مساجد و پایگاهها سازماندهی شده بودند.
شکست در آبادان و طول کشیدن جنگ به جای یک هفته به 55 روز،عراق را با یک بحران در تهاجم مواجه کرده بود. غیر از شهرهای بستان، موسیان و سومار یا قصرشیرین که مرزی بودند و دشمن بلافاصله پس از عبور از مرز آنها را اشغال کرد، در عمق خاک کشور ما جای قابل توجهی دستشان نبود. درست است که تا پشت رودخانه کرخه در شوش آمده بودند؛ بنابراین سیاست و استراتژی را بر این گذاشتند که یک نقطه قابل توجهی را اشغال بکنند. آن وقت در آن زمان هویزه دست ما بود. هویزه 11 کیلومتری جنوب سوسنگرد قرار دارد. «رفیه» دست ما بود که تازه در حاشیه هور و در عمق بود و بخشی از منطقه دشت آزادگان در دست نیروهای ما بود و سوسنگرد نیز پشت اینها قرار داشت.
عراقیها گفتند مناسبترین جا برای ما سوسنگرد است. یکی به خاطر اینکه مردمش عرب زبان هستند  اگر شهری به نام سوسنگرد که اسمش را گذاشته بودند «خفاجیه» اشغال بکنیم میتوانیم حرفی برای گفتن داشته باشیم و منطقه دشت آزادگان را کاملا اشغال کنیم. با اینکه در اهواز موفق نشدیم و اینکه اگر آبادان را نتوانستیم اشغال کنیم حداقل سوسنگرد را بگیریم و بعد هم حدود 60 کیلومتر در عمق خاک ایران را اشغال بکنیم و شهر سوسنگرد در اختیار ما قرار بگیرد. این امر از نظر تبلیغاتی برایشان خیلی مهم بود.
بنابراین، این بار خیلی حساب شده عمل کردند. تیپ 43 زرهی لشکر 9 را از جفیر به منطقه جنوب ابوحمیزه آوردند تا این منطقه و جلالیه را بگیرد و از بالا هم تیپ 35 زرهی را آوردند که از رودخانه کرخه عبور کند بیاید محاصره بکند و تیپ 32 نیروی مخصوص را هم که برای جنگ شهری بهره برداری میکردند آوردند در شهر مستقر شود. چون منطقه شمال سوسنگرد در دستشان بود و بدون درگیری میتوانستند تا روستای سلطانیه بیایند و از رودخانه کرخه عبور کنند و وارد شهر شوند؛ بنابراین از قسمت غرب یعنی از طرف بستان هم آمدند یگان مکانیزه را آوردند که سرعت عمل پیدا کند و بیاید برای اشغال. بنابراین سوسنگرد را در 23 آبانماه سال 59 از چهار طرف اشغال کردند و این اشغال چهارطرفه فضا را برای ما خیلی سنگین کرد.
در آن دوره، سرلشگر «طالع خلیل الدوری» افسر بعثی وفادار صدام و یک فرمانده کارکشته مامویت داشت که با لشگر 9 زرهی و تیپ 32 نیروی مخصوص، سوسنگرد را اشغال کند. اینها در روز 24 آبانماه روستای ابوحمیزه را اشغال کردند. مدافعین را زدند و مردم را کشتند. 75 نفر را در آن روستا کشتند و 42 نفر از مردم را به اسارت بردند که من یادم هست تا همین اواخر جنگ و بعد از جنگ خانواده هایشان در میان اسرا به دنبالشان بودند. آنها هیچوقت برنگشتند. سرنوشتشان معلم نشد چون مقاومت کرده بودند.
وقتی لشگر 9 زرهی عراق برای ورود به تنگه چزابه میآید، سرگردی بهنام «مهدآریا» در تنگه چزابه با 10 دستگاه تانک "چیفتن" مستقر بود. منطقه دفاعی دشت آزادگان هم برعهده گردان 100 بود. این گردان در حمیدیه مستقر بود. وقتی عراقیها ساعت 2 بعدازظهر سی ویکم شهریورماه حمله میکنند، او میگوید ما اجازه تیراندازی نداریم و کسی تیراندازی نکند و این گونه عراقیها چزابه را هم میگیرند. بعدا میگفتند مهد آریا خائن و جزو کودتای نوژه بوده است. ولی به هرحال چون دفاع نکرده ما او را خائن میدانیم.
عراقیها تا روز سوم خودشان را به بستان میرسانند. اما نمیتوانند از رودخانه کرخه عبور و شهر بستان را اشغال کنند. از شمال رودخانه کرخه میآیند تا سلطانیه. روز چهارم یا پنجم سلطانیه بودند. در روز پنجم از سلطانیه پل میزنند و سوسنگرد را اشغال میکنند و روز ششم جاده حمیدیه به سوسنگرد را اشغال میکنند. روز هشتم میرسند به حمیدیه. در مسیر، پل میزنند، سرپل میگیرند و حرکت میکنند و کسی در مقابلشان نبوده که مقاومت کند. شب پشت رودخانه کرخه مستقر میشوند که صبح به اهواز بروند که در همان زمان هم انبار مهمات لشگر 92 آتش میگیرد و مسائلی پیش میآید.
آقای شمخانی فرمانده سپاه خوزستان در آن سال، باقی مانده بچه های سپاه را برای مقابله با دشمن جمع میکند. شهید علی غیوراصلی» مسوول آموزش سپاه اهواز شبانه همراه نیروهایش با دودستگاه بیسیم، یک قبضه آرپی جی و اسلحه و دو سه دستگاه خودرو به سمت حمیدیه حرکت میکنند و وقتی میرسند میبینند که عراقیها پشت رودخانه کرخه، در زمینهای کشاورزی حمیدیه مستقرند که صبح برای تصرف اهواز حرکت کنند.
نیروهای غیوراصلی ساعت 4 صبح که عراقیها در خواب بودند به آنها حمله میکنند و این شبیخون باعث میشود عراقیها از دروازه های حمیدیه فرار و به سمت سوسنگرد عقب نشینی کنند. نیروهای غیوراصلی، عراقیها را تا سوسنگرد تعقیب میکنند. روز بعد عراق سوسنگرد را تخلیه و عقب نشینی و مهمات را هم منهدم میکنند.
یکی از عوامل ساواک بهنام "رعد شرهانی" که عراقیها او را به عنوان فرماندار سوسنگرد انتخاب کرده بودند هم فرار میکند. رعد شرهانی بعدا در ارتش عراق خیلی خدمت کرد و صدام به او درجه "ستوانی" داد. وقتی به او درجه داد و ما فهمیدیم، آن روز حسن باقری میگفت:"خاک برسرش کنند، اگر به جمهوری اسلامی خدمت میکرد الان ما به او یک درجه سرگردی میدادیم. رفته پیش صدام یک ستوانی به او دادند. بدبخت به صدام خیلی خدمت کرد و یکی از عوامل موثر در ستون پنجم عراق بود. به هر حال دهم مهرماه 59، سوسنگرد برای اولین بار آزاد شد و عراقیها به سمت سلطانیه و روستاهای شمال سوسنگرد عقب نشینی کردند.
طی این مدت تا 24 و 25 مهر اینها برنامه ریزی کردند و برای پیشروی در آبانماه کار کردند. وقتی که در آبادان موفق نشدند بیست وسوم آبان یک حمله کردند که شهید "کوهکن" مقابلشان ایستاد.
شهر سوسنگرد که محاصره شد، شهید "اسماعیل دقایقی" فرمانده سپاه سوسنگرد و فرمانده عملیات هم شهید "علی تجلایی" بود. تجلایی فرمانده عملیات سپاه و فرمانده نیروهای اعزامی از تبریز در شهر سوسنگرد نیز بود. آنها از پل "سابله" مقابله کردند و به تدریج عقب نشینی کردند تا آمدند داخل شهر که دشمن آنها را عقب زد و آمد داخل شهر. اینها بعدا متوجه شدند که عراق "ابوحمیزه" را هم اشغال کرده و از بالا وارد شده است و بیست وسوم که حمله کردند، بیست وچهارم یک بخشی از شهر را گرفتند.
اسماعیل دقایقی از سپاه سوسنگرد با شهید داوود کریمی، فرمانده عملیات خوزستان و شهید حسن باقری تماس میگیرد و به آنها اعلام میکند سوسنگرد در حال سقوط است. البته اینها مطلع بودند اما اطلاعات دقیقتر میدهد. شهید داوود کریمی به فرماندهان سپاه مناطق دهگانه اطلاع میدهد. (آن زمان سپاه ده منطقه داشت). خبر به دفتر امام و امام میرسد که شهر سوسنگرد درحال سقوط است. امام در مورد سوسنگرد میفرمایند: سوسنگرد نباید اشغال بشود و سوسنگرد را آزاد کنید. امام این فرمان را در 24 آبان صادر فرمودند.
بعد از تماس شهید کریمی، شهید"رحمان دادمان" که فرمانده سپاه تبریز بوده است مطلع میشود، میرود خدمت شهید آیتالله مدنی و با او مطرح میکند و آیتالله مدنی هم میگوید من فردا میروم پیش امام و با او مساله را مطرح میکنم و آیتالله مدنی هم میرود پیش امام و میگوید سوسنگرد در حال سقوط است.
امام که دستور میدهد شهر نباید اشغال بشود، فرمان را به نماینده خودشان که مقام معظم رهبری بوده و آقای فلاحی، جانشین ستاد مشترک میدهد و آنها طی نشستی در اتاق جنگ خوزستان بحث میکنند که چه کار باید کرد؟ در آن جلسه، مقام معظم رهبری، شهید چمران، شهید فلاحی، رحیم نژاد، داوود کریمی، حسن باقری و فرمانده لشگر 92 و استاندار خوزستان آقای غرضی و شهید فکوری فرمانده نیروی هوایی بحث میکنند. شهید باقری وضعیت دشمن و اشغال شهر را گزارش و نحوه آزادسازی شهر را نیز توضیح میدهد. حالا نقل قول این جلسه را مقام معظم رهبری هم ظاهرا قبلا فرموده اند. که در آنجا برای شکست سوسنگرد برنامه ریزی میکنند. نیروهای سپاه سوسنگرد، سپاه اهواز، تیپ 2 دزفول، هوانیروز و نیروهای شهید چمران. هرکسی هرچه داشته برمیدارد میآورد روز بیست وپنجم حمله میکنند و بیست وششم شهر آزاد میشود.
در ورود نیروهای خودمان به صحنه نبرد با دشمن (شهرسوسنگرد) چمران زخمی میشود، او را عقب میبرند و عملیات تا آزادی شهر ادامه مییابد. از سوی دیگر نیروهای شهید تجلایی که داخل شهر بودند تصمیم به مقاومت میگیرند حتی یک عهد میبندند که ما تا شهادت بجنگیم و از داخل شهر به تانکهای عراقی حمله مؤثری انجام میدهند. وقتی از دوطرف حمله میشود سوسنگرد برای دومین بار آزاد میشود و سومین بار از محاصره درمیآید. عراقیها از سوسنگرد فاصله میگیرند، البته خیلی زیاد نبود. بارها تلاش کردند جاده حمیدیه را بگیرند که موفق نشدند. این وضعیت کلی در بیست وشش آبانماه سال 59 و مقدمه ای بود برای کار ما و ادامه عملیات و حرکت به سوی دشمن.
راوی: سردار فتح الله جعفری

 

 

 

 

نویسنده : aligoodsi ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ واقعا این همه محبت! نمیدونم والله

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.
یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخری رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
اما داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟
همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

 

نویسنده : aligoodsi ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ ارجاع به وبلاگ اصلی

دوستان عید قربان بر همه شما مبارک باشد

لطفا جهت ارتباط با اینجانب به وبلاگ اصلی من در بلاگفا مراجعه فرمائید:

http://aligoodsi.blogfa.com

نویسنده : aligoodsi ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ کله پاچه (گفت و شنود)

گفت: رژیم صهیونیستی اعلام کرده که برای سال جاری میلادی، حسنی مبارک را به عنوان «مردسال اسرائیل» معرفی خواهیم کرد!
گفتم: باید صبر کنند که حسنی مبارک و بن علی و ملک عبدالله و قذافی و بقیه هم بیایند و بعد همه را با هم به عنوان «مردان سال اسرائیل» معرفی کنند.
گفت: چه عرض کنم؟! ولی یک سناتور آمریکایی گفته است، از همین حالا باید حکومت آل سعود را هم از دست رفته تلقی کرد.
گفتم: حالا شد یک چیزی! دو تا دیوونه کنار رودخونه کله پاچه پاک می کردند کله گوسفند از دست یکی از اونا لیز خورد افتاد تو آب، یارو یک مشت علف به دست گرفت و به کله گفت؛ بیو بیو بیو...! دیوونه دومی گفت؛ عجب دیوونه ای هستی؟ پاچه هاش دست منه، چطوری بیاد؟!
 
نویسنده : aligoodsi ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ شعر علیرضا قزوه در وداع با رمضان

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

 
هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا
هر چه دل بود شکستیم به ساز رمضان


سر به آیینه «الغوث» زدم در شب قدر
آب شد زمزمه راز و نیاز رمضان


دیدم این «قدر» همان آینه «خلّصنا»ست
دیدم آیینه‌ام از سوز و گداز رمضان


بیش از این ناز نخواهیم کشید از دنیا
بعد از این دست من و دامن ناز رمضان


نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک
نکند بسته شود دیده باز رمضان

 
صبح با باده شوال و رجب آمده بود
آن که دیروز مرا داد جواز رمضان

 
شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

نویسنده : aligoodsi ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳٩٠
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک



--